485_135.jpg 
(500×499)

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

 دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 همین بود آخرین حرفت!