خدا برایم کافیست

گفتی برو!باور نکردم.اما خشم تو ساده نبود..

گفتی برو! انگار محکمتر از همیشه بود.

مهربانیت رنگ باخت. گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟

سکوت کردی. گفتی برو!

فریاد زدم نگاهم کن ...نگاهم نکردی....!

نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم.

تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.

گفتی جانشین من است خلیفه است...

روزی که از من خواستی به غیر از تو سجده کنم...به آن تلی از خاک

 که کم کم تبدیل به گل می شد..

من نمی دانستم جنس آبی که این خاک را گل می کند

چیست....نمی دانستم آب عشق چیست...آب روح چیست؟