مثل همیشه .... یکی بود، یکی نبود


مثل همیشه .... یکی بود، یکی نبود .

 

همونکه دلیل تنهاییام بود ، همونکه قصه ی مرگمو سرود ،حالا دیگه نبود


من بودم و شب سرد زمستونی و یه خیابون خیس .........


دیروز غروب که  دلم برات تنگ شده بود


مثل همه ی روزا ، با همه، ولی تنها


تو همین شهر غریب ، میون ِ آدمای جورواجور ، خوب و عجیب

تو یه پیاده روی عریض، صدای کلاغ و بوق ماشین

 

 

تو با من نبودی !!!

 

 

هوا مه آلود و سرد ،درختان خیابون از سرما تگرگ بسته بودن


چه زمستان خفه ای !!!


ترسیدم انگار

 

همش تکرار ، تکرار ِحرف و حرف ...

 

" هدیه روز عشّاق ، بدو، بدو  ... "


" گل میخری ؟ "


" یک شاخه رُز ببر !!! "


" یک سیب ِ سرخ "


یک خوشه انتظار ...

 

یادش بخیر ،گذشت ....

 

دیروزغروب، وقتی تو رویاهام تنها بودم

 

 زیر لب میدونی کدوم شعرو میخوندم ؟؟


 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


 همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ....