ملّا از کوچه ای می گذشت.دو کودک را دید که بر سر کلاغی با هم نزاع می کردند و هر یک از آنها یک بال حیوان را گرفته به سوی خود می کشند و نزدیک بود حیوان را دو پاره نمایند.ملّا جلو رفته بچّه ها را ملامت نموده گفت: در میان کوچه با یکدیگر دعوا کردن کار زشتی است.به علاوه این مرغ زبان بسته چه گناه کرده که او را اینگونه عذاب می کنید؟ بچّه ها از دیدن ملّا شاد شده گفتند: شما به حرف ما گوش داده رسیدگی کنید که هر چه شما بگویید قبول داریم.اوّلی گفت: من ابتدا چشمم به کلاغ افتاده و این را به دوش گرفته تا پرنده را گرفت.دیگری گفت: صحیح است که من سوار دوش او شدم،ولی گرفتن کلاغ هم کار آسانی نبود.اگر دیگری جای من بود نمی توانست آن را بگیرد.حالا که زحمت کشیده ام،کلاغ مال خودم است.ملّا گفت: گوشت کلاغ خوردنی نیست تا آن را کشته میان شما قسمت کنم و اگر کمی دیگر آن را می کشیدید می مرد و چیزی به شما عاید نمی شد؛ولی برای اینکه هر دوی شما از کارتان بی نصیب نمانید من آن را از شما می خرم و به هر یک از آنها یک درهم داد.آنها هم گرفته با کمال شادی به راه افتادند....ملّا کلاغ را آزاد نمود.ولی کلاغ بیچاره از بس رنج کشیده بود،نتوانست خود را به سر درختی برساند.در حال پریدن در میان دو شاخ گاوی که در مزرعه ای مشغول چریدن بود،نشست.ملّا از دیدن این واقعه شاد شده گفت: بارک الله شاهین عزیزم!شکار خوبی به دست آوردی!... و بلافاصله رفته کلاغ را گرفته گاو را هم پیش انداخته به خانه برد....