فقط سوز دلم را در جهان پروانه می داند

غمم را بلبلی کآواره شد از لانه می داند

نگریم چون ز غیرت،غیرمی سوزد به حال من

ننالم چون زغم یارم مرا بیگانه می داند

به امّیدی نشستم شکوه ی خود را به دل گفتم

همی خندد به من؛ این هم مرا دیوانه می داند

به جان او که دردش را هم از جان دوست تر دارم

ولی می میرم از این غم که داند یا نمی داند؟...

وبلاگ طلایی 

نمی داند کسی اندر سر زلفش چه خونها شد

ولیکن مو به مو این داستان را شانه می داند

نصیحتگر، چه می پرسی علاج جان بیمارم!

اصول این طبابت را فقط جانانه می داند...